تبليغاتX
از سه وبلاگ برتر زيست محيطي سال 1385 ديدن فرماييد

تارنوشت
تصـــــــوير تصادفي
منوی کاربری

پيغام مدير : به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .

   ...............................   اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن !    به مدير وبلاگ ايميل بزنيد !    ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS

    ..............................

لينك دوستان
چت بامديـــــر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
طراح قالب
ساخت قالب وبلاگ.لوگو.تیتر فلش و...
Powered by:

blogfa.Com

[+] نوشته شده توسط علی میرزابیگی در 13:5 | |

 

حقیقت، کالای ارزشمندی است. به خاطر همین است که من در مصرف آن صرفه جویی می کنم.

مارک توآین

[+] نوشته شده توسط علی میرزابیگی در 19:30 | |

 

گفتی روزی بزرگ می شوی و عاشق می شوی

 گفتم روزی عاشق می شوم و بزرگ می شوم

عشقولانه

[+] نوشته شده توسط علی میرزابیگی در 10:53 | |

 

هنوز هست کسی با يک دنيا رحمت.

 کسی که اشک های تورا از راه دور می بيند.

 کسی که تکيه گاه قلب عاشق و مهربان  توست.

 کسی که وقتی دست بر شانه اش می نهی آنرا پس نزند.

 کسی که اولين پرواز فکرش هميشه به سوی توست

[+] نوشته شده توسط علی میرزابیگی در 14:56 | |

 

آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.


(گوته)

[+] نوشته شده توسط علی میرزابیگی در 22:41 | |

 

لازم نیست یک روز صبح بیدار بشی و ببینی که یه سوسک بزرگ شدی

لازم نیست یه روز همه ی آدم های اطرافت و کرگدن ببینی

تا یه آدم مسخ شده باشی

اگر خودت برای خودت غریبه شدی بدون که تمومه.........

سامسا

[+] نوشته شده توسط علی میرزابیگی در 7:39 | |

 

          

 

[+] نوشته شده توسط علی میرزابیگی در 19:17 | |

 

       انسان شرقي سري سبك و شكمي سنگين دارد و احساس ايمني مي‌كند. انسان غربي برعكس سرش سنگين و شكمش سبك است و به همين دليل واژگون مي‌شود!

[+] نوشته شده توسط علی میرزابیگی در 10:19 | |

 

        مشغول كار با كامييوتر بودم و زير لب براي خود زمزمه مي كردم كه ناگهان فرزند 5 ساله ام با جديت هر چه تمام تر گفت: تا حالا آدمي را ديدي كه موقع كار كردن آواز بخونه كه تو مي خوني؟!!!

[+] نوشته شده توسط علی میرزابیگی در 13:26 | |

 

ديدم در آن كوير درختي غريب را
محروم از نوازش يك سنگ رهگذر
تنها نشسته‌اي؛
بي‌برگ و بار، زير نفسهاي آفتاب
در التهاب،
در انتظار قطرة باران
در آرزوي آب

ابري رسيد، چهرة درخت از شعف شكفت.
دلشاد گشت و گفت:
((اي ابر، اي بشارت باران))!
((آيا دل سياه تو از آه من بسوخت؟!))
غريد تيره ابر،
برقي جهيد و چوب درخت كهن
     بسوخت!
       … و من هنوز مي‌پرسم چرا چنين شد؟!

[+] نوشته شده توسط علی میرزابیگی در 19:32 | |

 

زمين تشنه بود؛ غبار خاك به اندك نسيمي، ديدگان را مي‌آزرد و گرد تيرگي فضا را پر مي‌كرد. آب نبود، اما سراب صداي آب، خاكيان را شكنجه مي‌داد. چرا كه آن ترنم، خبر از آب مي‌داد؛ آبي كه زمين قصه‌ي ما را فراموش كرده بود!

همه‌ي آنچه در زمين مي‌روئيد، در عطش آب به رعشه افتاده بود؛ درختان تنومند شروع به ريزش ميوه‌هاي پيش‌رس خود كردند. درختان جوان‌تر، برگ‌هاي خود را خزان زده يافتند و گل‌ها، هستي خود را در معرض نيستي ديدند  

 

 اميد تشنگان نقشي برآب است                  كه اين وادي سراب اندر سراب است

 هوا دودي گلوگير است گويي                      زمين از سوز تب در التهاب است

 

[+] نوشته شده توسط علی میرزابیگی در 7:56 | |

 

[+] نوشته شده توسط علی میرزابیگی در 2:1 | |

 

 

[+] نوشته شده توسط علی میرزابیگی در 1:51 | |

[+] نوشته شده توسط علی میرزابیگی در 18:2 | |

 

از اين كه زندگي شما تمام شود نترسيد، از اين بترسيد كه هرگز آغاز نشود.

[+] نوشته شده توسط علی میرزابیگی در 13:52 | |

 

       همه‌ی سخن بر سر این است که حاکم دستش بر قلب‌های مردم است و نه بر سر مردم. امام علی گفته است که اسلام در روزگار او مثل پوستینی وارونه شده است.
        از کجا معلوم این اسلامی که امروزه در برخی نقاط، صورتی پر خشونت و قساوت یافته، همان پوستین وارونه‌ای نباشد که گذار سده‌ها آن را تیره و هولناک کرده است؟ ادامه ...

[+] نوشته شده توسط علی میرزابیگی در 10:32 | |

 

          صبح شنبه (1/11/84) نخستين جلسه‌ي كلاس Access بود و بايد در آن شركت مي‌كردم، امّا پيش از آنكه به سمت كلاس حركت كنم، همسرم مرا متوجه كرد كه تلفن منزل يكطرفه شده است! بنابراين، چاره‌اي نبود جز آنكه ابتدا به سوي مخابرات حركت كنم! حدود ساعت 30/8 كارها روبراه شد و با توقف نخستين خودروي عبوري به سمت اداره حركت كردم. در راه متوجه شدم كه پيرمرد راننده از اهواز آمده بوده تا به دختر دانشجويش در قزوين سر بزند كه در هنگام برگشت، يكي دو مسافر محترم! با تهديد و كتك او را لخت كرده و 80 هزارتومان پول نقدش را از او مي‌ربايند. مي‌گفت: مجبورم كه اندكي با خودرو كار كنم تا پول بنزينم تا اهواز درآيد. به رغم آنكه ماه مالي دشواري را در پيش دارم، امّا مقداري كمكش كردم ... عكس‌العمل قدرشناسانه‌اش هنوز در يادم هست ... به اداره كه رسيدم، متوجه شدم كه براي استاد مشكلي پيش آمده و كلاس برگزار نخواهد شد!

[+] نوشته شده توسط علی میرزابیگی در 0:32 | |

 

به خداوند نگوييد: مشكلات بزرگي دارم؛ به مشكلات بگوييد: خداوند بزرگي دارم.

[+] نوشته شده توسط علی میرزابیگی در 21:10 | |

 

«مردم از فكر كردن متنفرند. دست به هر كاري مي‌زنند كه فكر نكنند. امّا من با هفته‌اي يكي دوبار فكر كردن، براي خودم اسم و رسمي دست و پا كرده‌ام!»

برنارد شاو

[+] نوشته شده توسط علی میرزابیگی در 9:45 | |

 

به سختی در ایستگاه حسن آباد خودم را به درون مترو مسیر صادقیه چپاندم! آن هم بعد از چند نوبت انتظار و از دست دادن قطارهای متعدد ... در داخل واگن هم به دشواري می‌شد نفس کشید، چه رسد به ایستادن! امّا در همین گیر و بیر ... و در اوج فغان و گلايه‌ها و اعتراض‌ها و هشدارهاي متعدد كه مواظب جيب و كيف پولتان باشيد، یکی از جوانک‌های کناری‌ام رو كرد به بغل دستي‌اش كه يك‌ريز داشت غرغر مي‌كرد و گفت: عوضش حالا مي‌تونيم به راحتي تا صادقيه همينجور ايستاده بخوابيم و نگران افتادن نباشيم! ديگه چي از اين بهتر؟!

راستي چقدر جاي اين نوع نگاه‌ها در زندگي‌هامان خالي شده است ...

 

[+] نوشته شده توسط علی میرزابیگی در 0:20 | |

:: مطالب پيشين